سرزمينم ديگر نيست
سرزمين من هست ولي نيست
سرزمين من ناي رفتن نداشت ولي او را وادار به رفتن كردند
سرزمين من له شد زير پاهاي قدرتمند مردان سرزمين ديگر
سرزمين من نابود شد
در زماني كه هيچ سرزميني نبود
سرزمين پاك من نفس مي كشيد ، زنده بود
ولي براي آنها مرده بود
براي آنهايي كه سرزمين مرا اسیر سنت هاي مضحک خود كردند
مي گويند كه سرزمين من روزي رفت ...

نمی دانم که چرا کسی به من نمی گوید که سرزمین من به کجا رفت ...
چرا هيچ وقت رشد ناخن هايم را نفهميدم ...؟
چرا هيچ وقت مورچه ها را سفيد نديدم ...؟
چرا هيچ وقت تنفر نگاه آينه را هنگام انعكاس اندامم در نگاهش نديدم...؟
چرا هيچ وقت عاشق نشدم ....؟ حتي عاشق برگ درخت توت يا زيتون ...!
چرا هيچ وقت با خودم نماندم ...؟ و هميشه خودم را تنها گذاشتم !
نمی دانم : که چرا (( چرا )) را هیچ وقت نمی توان پرسید ...
كفش هايم خسته اند
ديگر نمي توانم در آسمان پرواز كنم
بال ها ي كفش هايم سوخته اند
كفش هايم تشنه اند
كفش هاي من مانند من اشك ندارند
كه روانه كنند از چشمان چرمي پوسيده شان ...
كفش هايم هيچ گناهي نكردند ...!
نمی دانم چه کسی صاعقه ی حسادت بر کفش هایم زد که
اینگونه بی رمق شدند ...
و من می مانم تا تاریکی را لمس کنم
می مانم تا برای خفاش ها
لالایی بگویم ...
از آمیزش مخمل شب
با پوست شیشه ای تنم
اندامم ملتهب می شود
از هوس خواب .
بس است دیگر عشق بازی با شب
می روم تا که خود را گم کنم
در شهوت گلهای وحشی زمان
می روم تا شاید در گورستان فراموشی
بمانم جاودان ...!

نمی دانم : که چرا بیهوده می مانم و چرا بیهوده می روم ...




































